کد مطلب: 18739 تعداد بازدید: ۱۳۴

ایستاده در غبار

یکشنبه ۲۰ تير ۱۳۹۵

سی و چهار سال پیش بود...حوالی همین روزها ... بعد از فتح خرمشهر ... برای دفاع از مظلوم راهی لبنان شدی... همانند جوانانی که امروزه کیلومتر ها آن طرف تر به عشق اسلام لباس غربت به تن کردند و تا پای جان به مبارزه ایستادند ... در واقع اینان درس آزادگی را از شماا آموخته اند ...

 

یادم می آید آرام گرفتنت در گرو نابودی اسراییل بود ... رفته بودی تا آرام بگیری ... ناگهان خبری پیچید ... خبر از بی خبری آن چه بر سر تو و سه همراهت آمده بود...

آنقدر نیامدنت طول کشید که عده ای باورشان شد در همان درگیری ات با نیروهای مرزی به شهادت رسیده ای ... کتمان اسراییل هم از اسارتت این احتمال را تقویت می کرد...

 

در میان اسم ها گم شدی ... خاطرت  از یادها فراموش ... که نه ....کم رنگ شد...

بعد از این همه سال کسی بلند شد ، به قصد زنده کردن نامت... با سلاحی از جنس دوربین ... روایت کرد... ایستادنت در غبار را...

کم کم نامت بر سر زبان ها افتاد...  ناگه خبری پیچید ... این بار از زنده بودنت ... در بند همان کسانی که باید از صفحه روزگار محو شوند ... همان هایی که فرمانده مان مژده نابودیشان را تا 25 سال آینده داده...

دیگر همه جا حرف تو بود ... و عکس تو نقل محافل شبکه های اجتماعی ... براریت کمپین ها راه انداختند ... تا پایان دهی به سفر سی و چند ساله ات....

بیا که مادر هنوز به انتظارت ایستاده است... همچون تویی که ایستاده ای در غبار....